صفحه در حال
باز شدنه!
يه کوچولوصبر ميکني...
|
|

چه روز سرد مه الودي !
چه انتظاري !
ايا تو باز خواهي گشت ؟
تو را صدا کردند ،
تو را که خواب و رها بودي،
و گيسوان تو با رودهاي جاري بود.
تو را به شط کهن خواندند ،
تو را به نام صدا کردند
از عمق اب-
و باغ کوچک گورستان را
در باد
به سوي شهري گشودند
تمام بودن رازي شد ،
و گيسوان تو ناگاه بر تمامي ويرانه هاي باد نشست.
يادت هميشه سبز
نوشته شده توسط فریشکا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فرداشما مرا به زمين مي فرستيد؟
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان همه فرشتگان ،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.
کودک دوباره پرسيد:
اما دراينجا در بهشت،
من هيچ کاري جز خنديد ن و آواز خواندن ندارم
و اينها براي شادي من کافي هستند.
خداوند گفت:
فرشته تو برايت آواز خواهد خواند
و هر روز به تو لبخند خواهد زد.
تو عشق او را احساس خواهي کردو شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد:
من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند
وقتي زبان ان ها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت:
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را
که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد
و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد
که چگونه صحبت کني.
کودک سرش را برگرداندو پرسيد:
شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند.
چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد:
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،
حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل که ديگر
نمي توانم شما راببينم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت:
فرشته ات هميشه درباره من باتو صحبت خواهدکرد
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت،
اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در ان هنگام بهشت ارام بود
اما صدايي از زمين شنيده مي شد.
کودک مي دانست که بايد سفرش را آغاز کند.
او به ارامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا،
اگر من بايد همين حالا بروم،
لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد،
به راحتي مي تواني او را
مادرصدا کني!!
مامان
فرشته من،
نمي دوني وقتي توي اون حال مي بينمت
قلبم صد تيکه ميشه...
کاش بتونم
دوباره طنين قدم هاتو توي خونه بشنوم...
دوستاي نازنينم
براي مامانم دعا ميکنين؟؟؟
نوشته شده توسط فریشکا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به عزیزدلم و همسفرزندگیش

عشق هیچ نمی دهد الا خودش
و هیچ نمی ستاندمگر از خودش
عشق مالک هیچ چیز نیست
و در تملک کسی هم در نمی اید
چرا که عشق عشق را کافی است...

محسن جون دست ابجی نازنینمو
همیشه توی دستات نیگه دار
خوشبخت بشین
نوشته شده توسط فریشکا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
اگر زمانی حس کردید به شما حسادت میکنن
خوشحال باشین و به خودتون افتخار کنین
تا جنبه های مثبتی در شما وجود نداشته باشد
دلیلی وجود ندارد کسی به شما حسد بورزد !
اگر زمانی حس کردید دشمنان شما روز به روز بیشتر می شوند
بدانید به همان میزان محبوبیت های شما نیز رو به افزایش است
یکی از کوتاهترین راههای رسیدن به تکامل مورد انتقاد قرار گرفتن
است!
اگر زمانی حس کردید بیش از حد حساس شده اید
قدری به خودتان مرخصی بدهید وبه خودتان بگوییدمی خواهم
برای چند روز هم که شده نسبت به بیشتر چیزها بی تفاوت باشم
اگر زمانی حس کردیداحساس بد بختی می کنید
قدری به خودتان زحمت بدهید و سری به بیماران را بزنید
ان وقت حس می کنید چقدر خداوند شما را دوست دارد
اگر زمانی حس کردید به بن بست رسیده ایدو تمام درها بسته
شده
بدانید همیشه در نیمه بازی وجود دارد
که کافی است قدری به ان فشار وارد کنیدتا کاملا باز شود
(درهای نیمه باز فقط توسط انسان های قوی باز می شوند)
اگر زمانی زندگی خود را با دیگران مقایسه کردیدو افسوس خوردید
بدانیدکه همیشه مرغ همسایه غازه و از روی ظاهر نباید قضاوت
کرد!
اگر زمانی در اوج قدرت بودید
دوران ضعف و ناتوانی خود را از یاد نبرید!
لطفا
مکث کنید
نوشته شده توسط فریشکا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 2:19 موضوع | لینک ثابت
من از خدا خواستم
به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد
تا نیرومند شوم!
من از خدا خواستم
به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسائلی گذاشت
تا ان ها را حل کنم!
من از خدا خواستم
به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد
تا برای رفاه بیشتر تلاش کنم!
من از خدا خواستم
به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید اورد
تا بر ان ها غلبه کنم!
من از خدا خواستم
به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای نشانم داد
تا به ان ها محبت کنم!
من از خدا خواستم
به من برکت دهد
و خدا فرصت هایی داد
تا از ان ها بهره ببرم!
من هیچ کدام از چیزهایی که
از خدا خواستم
در یافت نکردم
ولی
به همه ی چیزهایی که نیاز داشتم
رسیدم...
نوشته شده توسط فریشکا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت
اين جا چه خبره؟

در دل ارزو میکنم
شاد باشین
و بهترین ها
از ان شما باشه...
مگر نه این که سعادت
باور رویاها
و پی جویی انهاست؟
فهرست اصلی
دوستاي گل من
دل نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY