صفحه در حال
باز شدنه!
يه کوچولوصبر ميکني...
|
|
دو خط موازی زاییده شدند.
پسرکی در کلاس درس ان ها را روی کاغذ کشید.
ان وفت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد
و در همان یک نگاه قلبشان تپیدو مهر یکدیگر را
در سینه جای دادند.
خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.
و خط دومی از هیجان لرزید.
خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه
دنج کاغذ.
من روزهاکار می کنم می توانم بروم خط کناریک
جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان!!
خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان
چهارگوش گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک
پارک کوچک و خلوت!!
خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی
خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد:
دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند!
و بچه ها تکرار کردند:
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند۱
دو خط موازی لریدندبه همدیگر نگاه کردند
و خط دومی زد زیر گریه.
خط اول گفت:نه امکان نداردحتما یک راهی پیدا می شود
خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند؟هیچ راهی وجود ندارد
ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه.
خط اولی گفت:نباید نا امید شد ما از این صفحه کاغذ
خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم
بالاخره کسی پیدا می شودکه مشکل ما را حل کند!
خط دومی ارام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ
بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتندو وارد حیاط شدند.
و از ان لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.
ان ها از دشت ها گذشتند...از صحراهای سوزان...
از کوه های بلند...از دریاها...
از دره های عمیق...از شهر های شلوغ...
سال ها گذشت و ان ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند
ریاضیدان به ان ها گفت:این محال است هیچ فرمولی
شمارا به هم نخواهد رساندشما همه چیز را خراب می کنید!
فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم
اگر می شد قوانین طبیعی را نادیده گرفت دیگر
دانشی به نام فیزیک وجود نداشت!
پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است!
شیمی دان گفت:شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید
اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شویدهمه مواد
خواص خود را از دست خواهند داد!
ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین
هستید رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان
سیارات از مدار خود خارج می شوند.کرات به هم
برخوردمی کنند.نظام دنیا از هم می پاشد!
فیلسوف گفت:جمع نقیضین محال است!
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط یک جمله گفت:
شما به هم می رسید!
یک روز به یک دشت رسیدند.
یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.
خط اولی گفت:بیا وارد ان بوم شویم در ان حتما
ارامش خواهیم یافت!!
و ان دو وارد ان دشت شدند روی دست نقاش رفتند
و بعد روی قلمش...
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و ان ها دو ریل قطارشدند که از دشتی می گذشت
و ان جاکه خورشید ارام ارام پایین می رفت
سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسید...
نوشته شده توسط فریشکا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت
اين جا چه خبره؟

در دل ارزو میکنم
شاد باشین
و بهترین ها
از ان شما باشه...
مگر نه این که سعادت
باور رویاها
و پی جویی انهاست؟
فهرست اصلی
دوستاي گل من
دل نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY