صفحه در حال
باز شدنه!
يه کوچولوصبر ميکني...
|
|
کودکي که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فرداشما مرا به زمين مي فرستيد؟
اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي
چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:
از ميان همه فرشتگان ،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.
کودک دوباره پرسيد:
اما دراينجا در بهشت،
من هيچ کاري جز خنديد ن و آواز خواندن ندارم
و اينها براي شادي من کافي هستند.
خداوند گفت:
فرشته تو برايت آواز خواهد خواند
و هر روز به تو لبخند خواهد زد.
تو عشق او را احساس خواهي کردو شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد:
من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند
وقتي زبان ان ها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت:
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را
که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد
و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد
که چگونه صحبت کني.
کودک سرش را برگرداندو پرسيد:
شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي ميکنند.
چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد:
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،
حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل که ديگر
نمي توانم شما راببينم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت:
فرشته ات هميشه درباره من باتو صحبت خواهدکرد
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت،
اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در ان هنگام بهشت ارام بود
اما صدايي از زمين شنيده مي شد.
کودک مي دانست که بايد سفرش را آغاز کند.
او به ارامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا،
اگر من بايد همين حالا بروم،
لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد،
به راحتي مي تواني او را
مادرصدا کني!!
مامان
فرشته من،
نمي دوني وقتي توي اون حال مي بينمت
قلبم صد تيکه ميشه...
کاش بتونم
دوباره طنين قدم هاتو توي خونه بشنوم...
دوستاي نازنينم
براي مامانم دعا ميکنين؟؟؟
نوشته شده توسط فریشکا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت
اين جا چه خبره؟

در دل ارزو میکنم
شاد باشین
و بهترین ها
از ان شما باشه...
مگر نه این که سعادت
باور رویاها
و پی جویی انهاست؟
فهرست اصلی
دوستاي گل من
دل نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY