چه روز سرد مه الودي !

 

چه انتظاري !

 

ايا تو باز خواهي گشت ؟

 

 

 

تو را صدا کردند ،

 

تو را که خواب و رها بودي،

 

و گيسوان تو با رودهاي جاري بود.

 

 

 

تو را به شط کهن خواندند ،

 

تو را به نام صدا کردند

 

از عمق اب-

 

و باغ کوچک گورستان را

 

در باد

 

به سوي شهري گشودند

 

 

 

تمام بودن رازي شد ،

 

و گيسوان تو ناگاه بر تمامي ويرانه هاي باد نشست.

 

 

 

 

يادت هميشه سبز


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فریشکا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت